تاريخ : پنجشنبه 29 آبان 1393 | 15:35 | نویسنده : مونا

بعد از یکسال و شاید هم بیشتر دوباره اومدم با آقا پسرم

دیشب تصادفی یاد وبلاگ آرمان افتادم و صفحه وبلاگش رو باز کردم ،برام خیلی شیرین بود آخه چیزایی رو خوندم که اصلا فراموششون کردم و یادآوریشون زنده کردنشون بود.در ضمن برای آرمان هم خیلی جالب بود. برای همین تصمیم گرفتم بیام و ادامه ش بدم.

اول خلاصه ای از عکسا و اتفاقات رو می گذارم تا برسم به الان(الان ک پسرم بچه مدرسه ای شده و پیش دبستانی میره.)

 البوم در ادامه مطلب

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 28 تير 1392 | 22:37 | نویسنده : مونا

چهارشنبه 21 تیر آرمان کلاس فوق العاده داشت.بعد از کلاس آرمان ناهار رفتیم خونه مامانی.عبداله هم که تا 3-4 روز مرخصی داشت.با سوده و محدثه قرار بود بریم مسافرت.ولی کجاش مشخص نبود.

در نهایت تصمیم گرفتیم بریم سرعین.

تا آستارا رفتیم شب اونجا خوابیدیم و صبح راه افتادیم تا از جاده هم لذت ببریم.آرمان از اینکه سوده و محدثه بودند خیلی راضی بود وگرنه تمام زمان رو می گفت بریم خونه.چون خاله ها بودن دیگه بهونه خونه رو نمی گرفت.

صبحونه رو توی جاده کنار مرز ایران و آدربایجان، املت خوردیم خیلی صبحونه با مزه ای بود از اون هوای گرم تهران هم دیگه خبری نبود:

عجب آب خنکی بود 

و بعد راه افتادیم سمت سرعین.

برای گردش به ویلا دره رفتیم:

این گل رو آرمانی برای محدثه آورد با یک شکل خاص و جالبی به محدثه داد

آرمانی و سوده(هرچی سوده به آرمان میگه به من بگو سوده آرمانی میگه نه من دوست دارم بگم خاله سوده)

و برگشت هم گردشی اومدیم و تقریبا شهر به شهر گشتیم

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 تير 1392 | 19:50 | نویسنده : مونا

قرار بود بچه ها یک برگه A4 با خودشون ببرن.وقتی رفتم دنبال آرمان دیدم بچه ها نقاشی کشیدن و teacher هم به دیوار زده.

خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون از آرمان پرسیدم چی کشیدی آرمانی گفت teacher گفت هر چی که از درسامون تو ذهنتون هست برام نقاشی کنید. من هم party کشیدم.گفتم partyچی. گفت تولد دیده.

این از موارد امتحانی:

این هم از نقاشی

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 19 خرداد 1392 | 19:05 | نویسنده : مونا

آرمانی کلاسش ساعت 4 - 6 بود البته فقط همین یک روز. با عبداله تصمیم گرفتیم موتور آرمان رو براریم و بریم دنبال آقا پسر گلمون و با هم بریم سرخه حصار. به محدثه هم زنگ زدم گفتم تو هم بیا بریم.

و این شد که تصمیم گرفتیم حالا که هنوز هوا روشنه و هوا هم خنک شده بریم دوچرخع سواری البته محدثه اولش یادش رفته بود ولی عبداله کمکش کرد تا راه بیوفته



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 18:36 | نویسنده : مونا

تعطیلات 14 و 15 خرداد به آهو رفتیم ولی چقدر اتوبان تهران قم شلوغ بود تصمیم گرفتیم از ساوه بریم از اونجا که عبداله تمام جاده رو با سرعت مطمئنه می رفت من و آرمان هم تمام وقت زول زده بودیم به جاده،آرمان هم هر چند وقت یکبار می گفت بابا من پلیس هم هستما.

خلاصه ما به سلامت به آهورسیدیم. من و عبداله که عاشق اینیم آهو می رسیم بریم بگردیم آرمان هم بر عکس ما اصلا دوست نداره.تا حدی که اصلا میگه من آهو رو دوست ندارم.میگه اونجا تیغ می ره تو پام.پسرم خیلی ناز تشریف دارن آخه جالبی کار اینجاست که بیشتر توی گشت و گذار بغل بابا هم هست.اینم از عکسای این سفر:

این تنه درخت مثل الاکلنگ شده بود. 



ادامه مطلب

[موضوع : مسافرت]
تاريخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 18:34 | نویسنده : مونا

بهار و تابستون که می شه هیچی جلودار بابا نیست برای سفر رفتن.ما توی این ماه چند سفر داشتیم،و این سفر دو روزه به بابلسر :



ادامه مطلب

[موضوع : مسافرت]
تاريخ : پنجشنبه 9 خرداد 1392 | 13:22 | نویسنده : مونا

تعطیلی پنج شنبه و جمعه رو ما رفتیم آهو .خیلی خوش گذشت ولی این آرمان تنبل دائم می گفت بریم تو خونه نریم بیرون ما هم که می خواستیم بریم بگردیم با هزار ترفند رفتیم و گشتیم و از هوای خیلی خیلی خوبش استفاده کردیم.

 بقیه عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : مسافرت]
تاريخ : پنجشنبه 9 خرداد 1392 | 13:13 | نویسنده : مونا

سه شنبه یعنی دو روز پیش وقتی از خواب بیدار شدیم،داشتم به آرمان صبحونه می دادم ، دیدم آرمان تو فکر رفته من گفتم مامان چیه؟تو چه فکری؟ آرمانی گفت مامان امروز چه روزیه ؟ گفتم سه شنبه،شما هم کلاس زبان داری. گفت : نه روز کیه ؟گفتم هیچ کس.گفت : میشه روز نی نی ها باشه،بله؟!میشه روز بچه ها باشه؟!! گفتم بله حتما .بعداز ظهر که عبداله اومد گفتم خبر داری امروز روز نی نی هاست؟عبداله هم گفت چرا زودتر نگفتی دست خالی نیام پیش پسرم.

 خاله سوده هم شام پیش ما بود (آخه ارمانی فردا پیش خاله می موند تا من برم مدرسه )

شب که با هم بیرون بودیم یک کیک به مناسبت روز نی نی ها گرفتیم و چند تا هم سی دی به عنوان کادو(سی دی باب اسفنجی -سی دی موش و گربه - و یک سی دی بازی ایکس باکس )

اینم از آرمانی و کیک روز نی نی ها (وقتی رفتیم کیک بگیریم خود پسرم سفارش می کرد کاکائویی نباشه ،آخه از عید تا حالا به کاکائو و موز حساسیت داره،پسرم خیلی همکاری می کنه با این حال که کاکائو دوست داره)

مامان فدات

 

بقیه ماجرا در ادامه مطلب



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 19:02 | نویسنده : مونا

خدا رو شکر آرمان تا حالا که با اشتیاق میره کلاس.

این هم از کارهای یک روز کلاس

برگشت از کلاس





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 18:41 | نویسنده : مونا

جمعه دو هفته قبل برای شام رفتیم فشم. برای آرمان و عبداله سلطانی سفارش دادیم برای من هم دیزی وقتی آوردند آرمان گفت من کباب نمی خورم دیزی می خوام ...

آرمان و بابا





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 18:26 | نویسنده : مونا

١٤ اردیبهشت تولد بابا بود آرمانی وقتی رفت کلاس من رفتم یه کادو از طرف آرمان و یکی هم خودم خریدم دو دل بودم به آرمان بگم یا نه،آخه می ترسیدم لو بده .

اون روز نگفتم تا اینکه یک روز مونده بود به تولدش آوردم کادو کنم ،کادوی آرمان رو دادم خودش کادو کنه ،داشتیم کادو میکردیم که عبداله زنگ زد من هم هم آروم گفتم هیچی نگی.همون موقع آرمان با خنده داد می زد و می گفت بابا ما برات کادو گرفتیم و... من جلوشو میگرفتم تا نگه ولی کلی از دستش خندیدم ...

فداش بشم خیلی بلا شده برام.

عبداله جون تولدت مبارک

زلالترین شبنم شادی را بر لبانت آرزو دارم

نه برای امروزت برای فردای هر روزت

  





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 18:13 | نویسنده : مونا

امسال آرمانی روزهای نامگذاری شده رو درست متوجه شده تازه کمش هم هست میگه روز نی نی ها چی پس کی روز نی نی هاست؟

امسال که اولین سالی بود که آرمان معلم داشت با شوق برای teacher کادو برد.

یه کارت هدیه تقدیم به teacher

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 17:36 | نویسنده : مونا

آرمانی عاشق شبکه پویاست.تا برنامه نقاشی نقاشی رو اعلام کردن گفت من میخوام نقاشی بفرستم ،من هم گفتم تو بکش من میفرستم.

اینم از نقاشی نقاش کوچولوی من.(البته من نقاشی رو اسکن کردم فرستادم ولی یه عکس با گوشیم گرفتم که همیشه با خودم باشه)





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 17:30 | نویسنده : مونا

میثم و مامانش هم مثل من و آرمان تولدشون با همدیگه هست  البته برای اونا با فرق یکی دو روز ولی من و آرمان مال یک روزیم.

این هم از تولد میثم و راحله خانم

آقا میثم و آرمانی

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 17:23 | نویسنده : مونا

کوثر دوست آرمان هست که طبقه بالای ما میشینن.آرمانی و کوثر همبازی خوبین 

آرمان و کوثر مشغول بازی توی اتاق آرمان

بعضی وقتها هم توی راهرو زیر انداز میندازیم تا اونجا بازی کنن





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد