آرمانی آرمانی ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

آرمان آرزوی قشنگ ما

بی خوابی

الان ساعت ٦:٥ دقیقه صبح ولی آرمان هنوز نخوابیده هر چی هم اصرار کردم کارساز نبود.دیشب ٢ ساعت یعنی از ساعت ٩ تا ١٠ خوابید ،دیگه تا الان خوابش نبرده.خلاصه کارایی که از دیشب آرمانی و مامان و بابا انجام دادند: وقتی آرمان بیدار شدم عبداله جوجه رو کباب کرد و خوردیم .آرمان سی دی ما با نی نی نگاه کرد .منو عبداله هم اینترنت بودیم.آرمان ببر و اسبش رو اورد با هم بازی کردیم. بعد آدمک سوار اسبش رو آورد و یه نیم ساعتی با اون بازی کرد.دوباره خودش سی دی ما با نی نی رو گذاشت و برای ١٠٠٠٠ رومین بار با اشتیاق نگاه کرد.من خیلی خوابم میومد عبداله گفت تو بخواب من بیدارم.من  هم جلوی شومینه بی هوش شدم. تا ساعت ٣ خوابیدم چشمام و باز کردم دیدم ان...
2 دی 1390

بی خوابی و بالاخره خواب رفتم آرمان

الان ساعت ٧:٣٠ که تازه آرمانی خوابش برد .به آرمانی میگم آرمان خورشید خانم هم اومد تو آسمون ،پرده اتاق رو زدم کنار تاببینه هوا روشن شده که گیر داد خورشید خانم کو انقدر بغلش کردم و گفتم الان میاد و پرنده هارو نشونش دادم تا تو بغلم خوابش برد. خدا کنه سالم باشه نخوابه البته آرمانی نخوابه رو جدی نگیر مامانی      و در آخر این هم وضع اتاق ما بعد از خوابیدن آرمانی ...
2 دی 1390

گردش آرمانی

روز یکشنبه چون روز فرد بود و می تونستم ماشین و ببرم بیرون با مامان تصمیم گرفتیم آرمان و ببریم خانه اسباب بازی تا یکمی بازی کنه اول یه آدرسی که همکارم داده بود رفتیم ولی جاش کوچیک بود و نامرتب به خاطر این نرفتیم.رفتیم جای دیگه که تازه باز شده بود ولی هنوز خیلی کامل نبود در مقایسه با کیدز گلاپ که قبلا آرمان رو میبردم نمره اینجا منفی بود.دیگه ناچار به خواست آرمان موندیم یک ساعتی بازی کرد و روی دیوار حیاط اونجا عکس خورشید کشیده بودن آرمان اول که اومدیم تا دید گفت مامان خانم خورشید یکمی هم وایساد و نگاهش کرد دوباره برگشت هم همین طور خیلی ذوق خانم خورشید و عکسای روی دیوار و میزد.   آرمانی توی حیاط     ...
2 دی 1390

شب چله

امشب تولد دایی مهدی و قراره همه بریم خونه مامانی.تولد مامانی رو هم که 27 آذر بود امشب می گیریم .خیلی فکر کردم که چه کار کنم تا محبت زیادی که دایی به تو داره رو جبران کنم.البته مامانی رو هم همینطور چون تمام زحمات نگهداری تو وقتی من نیستم مامانی می کشه قربونش برم بهترین مامان دنیا هست. دایی مهدی خیلی سفارش کرده کادو حسابی بگیرید اصلا راضی نیستم کادو کوچیک بیارید امروز صبح هم آرمان که بیدار شد گفتم آرمانی امروز تولد داییه زنگ بزنیم به دایی گفت آره.من هم زنگ زدم آرمان گفت دایی تبلتت مبالک میخام کیکتو بخولم بلام چی کادو گلبتی  دایی هم گفت تو باید برام کادو بگیری.خلاصه کلی با دایی حرف زد و بعد قطع کرد.به من گفت بریم تبلت . ...
30 آذر 1390

آرایشگاه رفتن آرمان گلم

مهدی آدرس یه آرایشگاهی رو به من داد گفت که مخصوص کودکه آرمان که قبول نمی کنه موهاشو کوتاه کنی ببر اونجا.بعد زنگ زد و وقت گرفت.عبداله جون که اومد ندیکای ساعت 8 با آرمان رفتیم آرمانی از محیط اونجا خیلی خوشش اومد تا رفتیم تو مشغول بازی شد.گفتند اول بزارید با محیط آشنا بشه بعد حاضرش میکنیم.آرمانی که عاشق کارتون هست تا چشمش به تلویزیون و کارتون تام و جری افتاد محو تماشا شد.اون موقع کار کوتاهی مو رو شروع کردن. قبل از اینکه مو بریزه رو پاش راحت نشسته بود ولی سکوت کرده بود ولی به محض اینکه موهای قیچی شدشو دید زد زیر گریه و ساکت نشد.یه وقفه ای هم انداختن ولی آرمانی ساکت نشد که نشد.کار کوتاهی که تموم شد آرمانی هم ساکت شد.یه ماشین هم جایزه گرفت. &nb...
28 آذر 1390

آرمانی و کمک مامان

از اول آذر کلاسهای بدمینتون رو ادامه دادم به خاطر این مامان فاطمه اضافه کار خورده بهشون مامان خودش اصرار داشت که کلاسهامو ادامه بدم من هم زحمت نگه داشتن آرمانی رو به مامان دادم.تا قبل از این فقط روزای یکشنبه و چهارشنبه من میرفتم مدرسه آرمانی پیش مامان فاطمه بود ولی حالا روزهای زوج هم یه دو ساعتی به کار مامان اضافه شده.دستش درد نکنه اگه کمک مامان نبود من هیچ کاری نمیتونستم بکنم چون محیط مهد کودک رو نمی پسندم. ...
20 آذر 1390

آرمان و تولد احمدرضا

دایی علیرضا جشن تولد احمدرضا رو چند روزی زودتر گرفت یعنی جمعه قبل از محرم.اون روز به آرمان خیلی خوش گذشت تا دلش خواست  شیطونی کرد. راحله هم برای همه بچه ها یه فرفره بن تن گرفته بود. ...
20 آذر 1390