آرمانی آرمانی ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

آرمان آرزوی قشنگ ما

آرمان و دوستان

چند تا عکس از آرمان با دوستاش آرمان و کوثر(پشت بام آخه بابایی داشت کولر رو راه مینداخت آرمانی هم رفت بالا) آرمان و سبا(خونه آزیتا دوست مامان مونا) آرمان و الینا و نرگس(خونه الهام مامانی الینا) آرمان و کوثر (اتاق آرمان) ...
25 مرداد 1390

آرمانی تولد می خواد

آرمان بعد از یک هفته بعد از تولدش معنی تولد رو فهمیده هر چند وقت یکبار هوس تولد میکنه بابای گلش هم برای عسلمون کیک میگیره و براش تولد میگیریم.   ...
25 مرداد 1390

تولد 2 سالگی پسرم

تولد آرمان و مامان توی یه روزه به خاطر همین بابا یه کم زیادی تو خرج می افته.بابا تولد رو توی آلاچیق رستوران مهر گرفت. اینم کیک تولد دوسالگی آرمانی که زحمت طراحی روی کیکش با داییش بود.    ...
15 مرداد 1390

پسرم چرا مریض شدی

آرمان  گل من مریض شده اسهال و استفراغ و تب داره.دکتر بردم ors داد آرمان هم که نمی خوره 9 ماهه بود به راحتی ors رو می خورد حالا با التماس هم نمی خوره.دائم به پسرم مایعات می دیم ولی کار اونم بالا آوردنه خودش دیگه جرات نمیکنه چیزی بخوره پسرم خیلی ضعیف شد لپهای بادکنکیش آب شد.ببیمارستان کودکان طالقانی رفتیم دکتر گفت اگه دوست داری بستری کنیم و یا اینکه دارو بدم.ما هم که اگه به دلمون باشه دوست نداشتیم بستری بشه گفتیم دارو بدید.بازم ors که آرمان نمیخورد و یه آمپول که اونو زد.بازم بی فایده بود پسر گلمونو بردیم طب الرضا اونجا رسیدگی درستی نبود تنها فایدش این بود که به من یاد داد چه جوری ors رو بدم بخوره (با سرنگ)بعد از 2-3 ساعت نمو...
13 مرداد 1390

حرف زدن آرمان

پسرم دیگه هر کلمه ای بگی تکرار میکنه و به راحتی انتقال می ده. چند تا از کلمات و اصطلاحات آرمانی یکسال و نه ماهگی: به موتور میگه :  ب دایی(چون دایی موتور داره و مخفف بیب بیب دایی) ماشین با رنگ مشکی :   ب بابایی شیر توی شیشه :    2 (چون وقتی من برای گلم شیر نان درست می کنم پیمانه ها رو میشمرم ) مامان مونا  :    ماماماما                                            &nbs...
19 تير 1390

عکسهایی از نی نی مامان

اینم چند تا عکس با موضوعات متفاوت از گل پسرم خونه عمو حسن برای عروسی پسر خاله بابا عبداله جونش لباس خریده بود می خواست ببینه بهش میاد؟!                                                                       آرمانی رفته لواسان یه زمین ببینه برای خرید با بچه ها گرم بازی شده اصلا هم راضی ...
19 تير 1390

آرمانی میره بولقلم

عمو حسن زنگ زد و گفت بیاید بریم بولقلم.آرمانی دو دفعه رفته بود ولی خیلی نی نی بود و چیزی یادش نمیومد اینبار رفت که خاطرات جالبی رو برای خودش تو ذهنش بسپره. عمو یه استخر کوچیک درست کرده که برای درختاش آب نگه داره از یه جوی میاد و تو اون میریزه.آرمان هم حسابی آب بازی کرد و برای هر کدوم از اون جاها اسمی گذاشت.چون علی آقا پرید تو اون استخر اون شد مال علی و اون جوبه هم شد آب آرمان و خاطرات دیگه که هز شیطونی دلش خواست کرد. بعد یه روز هم رفتیم دریا.بچه ام از گشنگی نون می خورد.هیچ غذایی رو به این مزه داری نخورده بود. ...
19 تير 1390