آرمانی آرمانی ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

آرمان آرزوی قشنگ ما

کارتون پو و عروسک پو و دوستان

tv کارتون پو رو گذاشته آرمانی هم عروسکای پو خودش رو جمع کرد کنارش و با اونا نگاه می کنه.هر چند وقت یه بار هم با اونا صحبت می کنه.فداش بشم عاشق این کاراش هستم   ...
9 دی 1390

آرمان عکاس

چند روزه آرمان تا دوربین میبینه اجازه عکس گرفتن به کسی نمیده.من مشغول کارام بودم و عبداله هم خواب بود و از هم جا بی خبر و اطلاع نداشت ما یه عکاس کوچولو تو خونمون داریم و داره از تمام لحظات عکس میگیره.آرمان هم تا دلش می خواست از باباجونش عکس گرفت.خداییش هم چه عکسای قشنگی.از همه جای خونه عکس گرفته بود.از تلویزیون اتاق خودش و... عکسای زیر هم یه دونش مال اون روزه بقیه برای سه شنبه شب هست که رفته بودیم خونه خاله مهدیه.     ...
8 دی 1390

تولدهای آرمانی بعد از تولد2سالگی

آرمانی بعد از ١٥ مرداد هر چند وقت یه بار هوس تبلد میکنه اینم مجموعه ای از تبلدای آمانی که به زبون آرمان : تبلدمو بخورم سفارش این تولد رو آرمانی تلفنی به بابا داد.بابا داشت از بانک برمیگشت که برای آرمانی کیک گرفت و تو خونه تولد گرفتیم این تولد رو هم داشتیم میرفتیم خونه مامانی تو ماشین هوس کرد و رفتیم با هم خریدیم این رو هم توی یه روز بارونی به ذهنش زد و ما هم براش گرفتیم اینو هم به خاله مهدیه سفارشش رو داد با هم رفتن خریدن چقدر هم مهدیه رو غرق بوس کرد دو تا دیگه هم داشت ولی عکساشو پیدا نکردم ...
5 دی 1390

بازی های امروز آرمانی

امروز مدرسه نرفتم و کلاس هم که نداشتم با آرمانی تو خونه مشغول بازی بودیم البته آرمان بیشتر تنهایی بازی کرد وخیلی منتظر من نموند. آرمانی اسباب بازی های کوچیک رو بیشتر می پسنده و راحت با اونها چند ساعتی مشغول بازیه. اینجا از من دعوت کرد برم توپ بازی دائم هم میگه گل بیزن وقتی من شوت میکنم خودشو میندازه زمین و آه و اوه میکنه   از بین حیووناش هم بیشتر از همه ببر رو دوست داره بعد خونه سازی و این اثر نتیجه زحمت پسرمه بعد از اون هم ماشین بازی. من ماشین کوچیکاشو ریختم توی کیفش ، آرمانی هم هر دفعه زیپ کیف رو باز میکنه و همه رو سرازیرمیکنه.خیلی از نگاه کردن به بازی آرمانی لذت میبرم. تازه...
5 دی 1390

نماز خوندن پسمل خوشگلم

من که سر نماز میرم آرمان سری میاد و من رو مورد لطف خودش قرار میده هی بغل میکنه بوسم میکنه با من صحبت میکنه. بعضی وقتا هم مشغول نماز خوندن میشه.وقتی تازه یک سالش شده بود از نماز خوندنش عکس انداخته بودم ولی پیداش نکردم. ولی اینبار تا رفت سر نماز عبداله سریع ازش عکس گرفت.  من که داشتم نماز می خوندم اومد و با عصبانیت به من گفت  خودت معلومه چی داری هی میگی اصلا حواسمو با این جمله بندیش پرت کرده بود.بعد از اون با مهربونی گفت خودت داری چی میگی  .الهی قربونت برم .یه مهر از جانماز برداشتو رفت پشت من وایساد نماز خوند. ...
5 دی 1390

آرمانی خونه مامان نرگس

سه شنبه رفته بودیم خونه مامانی نرگس البته من هرچی هم که بگم مامان نرگس آرمان همچنان میگه مامان مسّا (مامان مهسا).اونجا با مهسا حسابی بازی کرد.وقتی میگیم آرمان داریم میریم خونه مهسا آرمان میگه با گزل بازی کنم.ولی الان دو دفعه هست که رفتیم اونجا غزل نبوده بازی کنه.اون شب گوشی رو برداشت و مثلا به غزل زنگ زد. میگفت : گزل خوبی بیا خونه  مامانت.مامانت خوبه؟بازی تدی؟ خلاصه کلی بازی کرد وقتی هم که می خواستیم بیایم هنوز بازیش تموم نشده بود دلش نمی خواست بیاد. ...
4 دی 1390

خونه عمو حسن

جمعه شام خونه عمو حسن دعوت بودیم آرمانی هم وقتی متوجه شد میخوایم بریم اونجا پشت سر هم میگفت بلیم خونه راله وقتی رفتیم اونجا هم که هر نوع شیطونی خواست کرد.برای زن عمو  شعر اتل متل توتوله رو میخوند.عمو هم که میگفت گاو آرمان چه جوره آرمان بلند میگفت نه گاب آمان نه . رفت روی تخت ریحانه و هی میپرید همه رو هم دعوت میکرد تا بیان بالا و بپرن. اینم از عکسای اون شب از آرمان پرسیدم این چیه گفت : گوباگه علاقه با شدت خفه کردن اینم پسر مهندس من ...
4 دی 1390