آرمانی آرمانی ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

آرمان آرزوی قشنگ ما

شب یلدا مون و تولد دایی و مامان فاطمه

تولد دایی شب چله بود ،تولد مامانی هم ٢٧ آذر بود که یه دفعه با هم گرفتیم. دایی حمید اینا گفته بودن میان خونه مامانی ما هم که میرفتیم ولی خاله مهدیه چون عموی عمو علی فوت کرده بود نیومدن خیلی جاشون خالی بود.یه تولد کوچیک دور هم گرفتیم خیلی بهمون خوش گذشت اگه خاله مهدیه اینا هم بودن بهتر می شد ولی خوب ایشالا سال دیگه. اینم از عکسای شب چله ما.یه عکس پیدا نکردم که این پسمل خوشگل من خودشو تو اون عکس جا نداده باشه   اینم عکس میثم و مهدی پسر دایی های مامان مونای آرمان بلا   مامانی گل و دایی گل تولدتون مبارک ...
4 دی 1390

دردسرهای لباس وکفش و ... خریدن

یکی از سخت ترین کارهایی که تو زندگیم باید بکنم کنار اومدن با لباس وکفش نو خریدن برای آرمان هست. پسر خوشگل من اصلا دوست نداره بریم لباس پرو کنه.عبداله عاشق اینه که دایم برای آرمان کفش بخره ولی آرمان راضی به زحمت بابا نیست.وقتی میریم کفش رو امتحان کنیم اندازه هست یا نه مینه زیر گریه و نمی پوشه اگه خیلی هم آروم بخواد کنار بیاد میگه نه نه نه این گشنگ نیست یا  نه نه نه این بزگه   یا این خوب نیس . خلاصه این سری با این کاراش نذاشت کفش بخریم.یا اینکه وقتی میریم لباس بخره اصلا نمیذاره تنش کنیم یه روز با این حال که به این قصد رفتیم ولی من نتونستم این اخلاقو تحمل کنم وگفتم بیا برگردیم نمی خواد بخریم به زور که نمیشه و...
3 دی 1390

آرمان شکمو

صبح من مدرسه بودم آرمان بلا هم خونه مامان بود.بعدازظهر وقتی عبداله اومد یه استراحت کرد و بعد حاضر شدیم بریم خونه.عبداله می خواست یه فلش برای همکارش بخر به خاطر این چند جایی رو رفتیم تا اونی که میخواستو پیدا کنه.تصمیم گرفتیم شام و بیرون بخوریم. رفتیم مادر.آرمان یک آبرو ریزی کرد که خدا میدونه.عبداله رفت سفارش بده،آرمان پرسید بابا کجاس من گفتم رفته اونجا پیتزا بگیره آرمان هم که آب دهنش راه افتاده بود سریع پاشد و رفت پیش بابا عبولا .انقدر شکمو بازی دراورد که همه کارکنای اونجا فکر کرده بودن ما خیلی وقته سفارش دادیم و غذامون دیر شده که عبداله گفت نه ما تازه سفارش دادیم تحمل این پسمل کمه.وقتی غذا حاضر شد با یه ذوقی رفت سر غذا که هر کی میدید فکر میک...
3 دی 1390

عاشق فوتبال

پنج شنبه گذشته خاله معصومه اینا اومدن خونه ما آخه برا خودش ترشی درست کرده بود یه شیشه هم به ما داد خیلی خوشمزه بود.من هم گفتم خاله اگه میتونی من همه چی رو آماده میکنم بیا برا من هم درست کن.قرار شد شام بیان خونمون و ترشی هم درست کنیم ،آرمانی هم از اینکه همه دور هم باشن خیلی لذت میبره،کلی بازی کرد.آخر شب فوتبال دستی رو آوردن تا اکبر آقا و دایی بازی کنن آرمان رفت و اول از همه نشست.اول یه کمی بازی کرد.علی ومهدی هم بازی کردن،آرمان بازی اونا رو که نگاه میکرد یک کارایی کیکرد که هر کی ندونه میگه بابای آرمانی عشق فوتبال و از این حرکتا انجام میده ولی دقیقا برعکس عبداله اصلا از فوتبال خوشش نمیاد.آرمان گل که نمی شد دستاشو میاورد بالا و می...
2 دی 1390

بدون عنوان

آرمان گلم با این ژست گرفتنش منو کشته.دلم میخواد لپای نازتو بخورم   به دایی مهدی هم میگفت اینجا نخواب گیلی داره.  ...
2 دی 1390

تشویقهای آرمان

آرمانی دیروز بعدازظهری چه برنامه ای اجرا میکرد دل من رو که حسابی برده بود خونه مامان فاطمه بودیم خاله ها و دایی هام اونجا بودند آرمان شاد از اینکه همه هستن مجلس رو دست گرفته بود اول گفت : به افتیار آمان دش بزنین همه دست زدن به افتیار آمان دشت و هورای بلن بزنین دوباره همه دست و هورا گفتن دیگه دونه به دونه همه رو گفت     به افتیار بابای می ثم دش بزنین                                             ...
2 دی 1390

اتاق تکونی دلبندم

امروز که خونه بودم تصمیم گرفتم اتاق آرمان رو تمیز کنم و یه اتاق تکونی براش انجام بدم و یه سری از اسباب بازی هاشو دور بریزم.با این حالی که اول پاییز با عبداله یه سری دور ریختیم ولی هنوز خیلی اتاقش پر و داره می ترکه ولی خوب اینبار می خوام دور نریزم و بذارم تو انباری بعد از جابه جا کنم آخه همشون سالمند و دلم نمیاد. داشتم وسایلشو جابه جا می کردم که خود آقا هم اومد کمک و مجبورم کرد بشینم وسط اتاق به هم ریخته و بازی کنیم.اول پازل چوبیشو چید و بعد من ازش خواستم بازی طناب و توپ رو انجام بده اینبار آرمانی با مهارت و سرعت طناب رو از توپها و مکعبها رد می کرد،که من متوجه تفاوت با دو ماه پیشش شدم اون بار هم خوب رد میکرد ولی تمرکزش بیشتر بود ولی این دفع...
2 دی 1390