بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
آرمان آرزوی قشنگ ما

آرمان آرزوی قشنگ ما

تولد آرمان

ارمان وقتی پارک میریم چه کار میکنه واویلا

از وقتی بهار شد و هوا خوب شد انقدر ما آرمان رو بردیم پارک که از پارک سیر شده بود.بیشتر هم پارک هلال احمر می ریم.بعضی وقتا خیلی علاقه به بازی کردن هم نداشت بیشتر وایمیستاد و با بچه ها صحبت میکرد ،بعد به اونا می گفت برید بالا زود بیا پایین.تاب رو هم دوست نداره مثل مامانش میمونه ،ولی سرسره های پیچ پیچی رو خوشش میاد.

ولی خدا نکنه بریم پارک جنگلی اونجا هر چقدر که بگی آرمان کثیف کاری نکن گوشش بدهکار نیس که نیس.

اینم از خاک بازی پسملک بلای مامان تو پارک جنگلی سرخه حصار.

 

            

آرمانی از سرما فرار کرد تو بغل خاله سوده

آرمان و خاله سوده

[ جمعه 8 ارديبهشت 1391 ] [ 23:26 ] [ مونا ] [ ]

علایق آرمان

یکی از سرگرمی های اصلی آرمانی کتاب خوندنه من از نه ماهگی آرمان کتابهاشو که براش میخوندم آرمان به دقت به اونا گوش میکرد مخصوصا کتاب تلفن خدا رو خیلی دوست داشت الان هم یکی از کتابهایی هست که تو روز حتما یکبار میاره بخونم.کوچولوتر که بود به کتابهای شعر رو بیشتر دوست داشت ولی الان کتابهی داستانش رو بیشتر می خواد.

نقاشی کردن رو هم دوست داره صبح که بیدار می شه مثل این بچه ها که تمام شب تو فکرش بوده سریع میره سراغ دفتر و مداد رنگی هاش.تواین دو سال زندگیش 2 تا دفتر پر کرده سومیش هم تازه گرفته.

اسم چند تا از کتابهاش :

ماه تولد تو - خودم اتاقم را مرتب می کنم- ببین چه نرمه موهام - دخترک موش و مرد و آرزویش - پر پر پر   دوتا کبوتر- سه ماهی و یه برکه   یه تور تکه تکه - چهار رفیق و نقشه ی دقیق - شیوه های تقویت هوش نوزاد- آشنایی با حیوانات - چشم های جادویی - شعر و نقاشی - باغ وحش (حیوانات وحشی) - رئیس مزرعه - لباس بیرون لباس خونه - خرگوش بلا و گرگ ناقلا -گربه های اشرافی - لالاهای شبانه 1 - هدیه ای از آسمان - خوب فکر کن  رنگ آمیزی کن - علا الدین و چراغ جادو - تاتی کوچولو دوست منه هر روز به من زنگ میزنه - پیشی پیشی جون چه نازی- ماهی کوچولو تنها گشت می زنه تو دریا- پو خرس شکمو- عرعرو الغ کمروحسنی شاگرد اوله - تلفن خدا - گل چی شده قیچی شده - حسنی در شهر بازی - میهمان های ناخوانده - کدوی قل قل زن

مطالعه آخر شب پسرم       

 قبل از خواب هم حتما 3 - 4 تا کتاب باید براش بخونم تا بخوابه.هر چی میگم آرمان امشب بسه می گه نه یکی دیده یکی دیده

یه موقع ها هم عسل مامان برای مامان مونا کتاب می خونه خیل خوشگل اونایی که شنیده رو با زبون نی نی گولویی برام میگه.

[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 15:53 ] [ مونا ] [ ]

آرمانی تولد می خواد

آرمان بعد از یک هفته بعد از تولدش معنی تولد رو فهمیده هر چند وقت یکبار هوس تولد میکنه بابای گلش هم برای عسلمون کیک میگیره و براش تولد میگیریم.

آرمان جونم دوستت داریم

 

ای شیطون بلای ما

[ سه شنبه 25 مرداد 1390 ] [ 15:53 ] [ مونا ] [ ]

آرمان و دوستان

چند تا عکس از آرمان با دوستاش

آرمان و کوثر(پشت بام آخه بابایی داشت کولر رو راه مینداخت آرمانی هم رفت بالا)

آرمان و سبا(خونه آزیتا دوست مامان مونا)

آرمان و الینا و نرگس(خونه الهام مامانی الینا)

الینا - آرمان - نرگس

آرمان و کوثر (اتاق آرمان)

[ سه شنبه 25 مرداد 1390 ] [ 15:54 ] [ مونا ] [ ]

سفر به مشهد با مامانی وبابایی و خاله ها و عمو علی

آخر شهریور برنامه ریختیم با مامانی و بابایی و خاله سوده و محدثه و مهدیه و عمو علی بریم مشهد اینبار سفر با قطار رو تجربه کردی .

آرمانی با مامان توی قطار

آرمانی عسل با خاله مهدیه توی قطار            

 

[ چهارشنبه 2 شهريور 1390 ] [ 15:55 ] [ مونا ] [ ]

بلبل زبون من

خیلی جالبه دقیقا فردای روز تولدش هزار ماشالا به قدری حرف میزد که تعجب همه رو واداشته بود.قبلش هم صحبت میکرد ولی از فرداش جملات طولانی و قشنگ میگفت.انگار قرار گذاشته بود بعد از 2 سالگی داستان بگه.

 

[ شنبه 12 شهريور 1390 ] [ 15:56 ] [ مونا ] [ ]

تولد 2 سالگی پسرم

تولد آرمان و مامان توی یه روزه به خاطر همین بابا یه کم زیادی تو خرج می افته.بابا تولد رو توی آلاچیق رستوران مهر گرفت.

اینم کیک تولد دوسالگی آرمانی که زحمت طراحی روی کیکش با داییش بود. 

 

[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 15:57 ] [ مونا ] [ ]

پسرم چرا مریض شدی

آرمان  گل من مریض شده اسهال و استفراغ و تب داره.دکتر بردم ors داد آرمان هم که نمی خوره 9 ماهه بود به راحتی ors رو می خورد حالا با التماس هم نمی خوره.دائم به پسرم مایعات می دیم ولی کار اونم بالا آوردنه خودش دیگه جرات نمیکنه چیزی بخوره پسرم خیلی ضعیف شد لپهای بادکنکیش آب شد.ببیمارستان کودکان طالقانی رفتیم دکتر گفت اگه دوست داری بستری کنیم و یا اینکه دارو بدم.ما هم که اگه به دلمون باشه دوست نداشتیم بستری بشه گفتیم دارو بدید.بازم ors که آرمان نمیخورد و یه آمپول که اونو زد.بازم بی فایده بود پسر گلمونو بردیم طب الرضا اونجا رسیدگی درستی نبود تنها فایدش این بود که به من یاد داد چه جوری ors رو بدم بخوره (با سرنگ)بعد از 2-3 ساعت نمونه آرمان رو گرفتیم و دادیم آرمان از شدت ضعف و خستگی که دیشبش نخوابیده بود خوابش برد.عبداله ما رو (من و سوده و آرمان )رو آورد خونه.از شدت خستگی خوابم برد 5 دقیقه خوابیدم ولی حالم بهتر شد.مامان گلم هم اومده بود خونمون تا کمکمون باشه.عبداله رفت جواب آزمایش رو گرفت و اومدگفت دکتر گفته خوبه فقط مایعات بدید.با این حال دیدم آرمان دیگه تاب و توان نداره فرداش دوباره بردیم  بیمارستان کودکان خیابون طالقانی.دکتر اونجا گفت من سفارش می کنم بستریش کنید چون آب بدنش کم شده این آزمایش نشون می ده از کلیه داره آب میکشه.ولی انصافا دکتر باید بیان درستی داشته باشه دکتر قبلی همین بیمارستان به ما گفت اگه دوست دارید بستری کنید در صورتیکه هیچ مامان و بابایی دوست نداره بجه اش بستری شه و این دکتر درست بیماری رو توضیح داد. اومدیم بیرون و به سوده که بیرون منتظربود گفتم سوده هم گفت که الان مامان هم زنگ زده و گفته دایی به یکی از آشناهاش که دکتر هست آزمایش رو گفته اون هم گفته باید بستری شه.مامانم اینا خیلی نگران بودن من و عبداله هم همینطور ولی چاره ای نداشتیم جز این.

آرمان بستری شد و روزهای پر دردسر توی بیمارستان با آرمان.روز اول که آرمان فقط جیغ زد و گریه کرد.خیلی خسته شده بودم هرکاری می کردم آروم نمیشد.پرستار به من گفت عادی همه بچه ها اولش نا آرومی می کنن.فقط 3 هفته مونده به تولد 2 سالگیش بعد باید روزها رو بچه ام اینجوری طی کنه.بعضی موقع ها منم میدم زیر گریه ولی عبداله مسکنی بود برام که سختی ها رو آسون می کرد.مامان و مهدیه و سوده و محدثه خیلی کمکم کردن اگه اونا نبودن از پا دراومده بودم.

دیگه حرفی نمی زد،آرمان فقط گریه می کرد و میگفت بریم خونه.بریم خونه.اگه یه پرستار میومد سر بزنه بیچاره بودم .مامانم اینا که دایما اونجا بودن ،دایی ها و خاله هام و عمه های آرمان اومدن بیمارستان آرمان رو دیدن ولی هیچ چیزی بدتر ازاین نبود که میدید همه میرن ولی ما اونجاییم.روز سوم آرمان رو بردن سرم دست آرمان رو عوض کنن دیگه من رو تو راه ندادن بچه ام ضعف کرد.

یه روز به مامان گفتم میای اینجا کتابای آرمان رو هم بیار سرگرم شه آخه هیچکدوم از اسباب بازی هاش و برنمداشت بازی کنه.مامان همه کتاباشو آورد خاله منصوره هم یه دفتر و مداد رنگی براش آورد یکمی با اونا سرگرم می شد.ولی دستش اذیت می شد.خلاصه آرمانی اونجا همه رو به کتاب خوندن دعوت کرده بود.آرمانی نزدیک 25 کتاب داستان داره.خلاصه با سختی روزهای بیمارستان طی شد و آرمان به سلامتی به خونه اومد.

دکتر هم گفت بیماریش ویروسی بوده تا چند روز هم خیلی مراقبت کن و از خونه بیرون نیار.

توی تراس اتاق بغل بابا نشسته و خاله سوده هم بهش ب دایی نشون میده.ولی آرمان حس نداشت(مامان فدات شه)

ساعات اول بستری شدنش

مامان مریضیتو نبینه

هیچ موقع تو رو انقدر ساکت ندیدم

 

[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 15:57 ] [ مونا ] [ ]

حرف زدن آرمان

پسرم دیگه هر کلمه ای بگی تکرار میکنه و به راحتی انتقال می ده.

چند تا از کلمات و اصطلاحات آرمانی یکسال و نه ماهگی:

به موتور میگه :  ب دایی(چون دایی موتور داره و مخفف بیب بیب دایی)

ماشین با رنگ مشکی :   ب بابایی

شیر توی شیشه :    2 (چون وقتی من برای گلم شیر نان درست می کنم پیمانه ها رو میشمرم )

مامان مونا  :    ماماماما                                                   

عبداله :         عبولا

محدثه :     ادثه

[ 19 تير 1390 ] [ 16:04 ] [ مونا ] [ ]

عکسهایی از نی نی مامان

اینم چند تا عکس با موضوعات متفاوت از گل پسرم

خونه عمو حسن

آرمانی روی تخت ریحانه(دختر عموی مامان مونا)

برای عروسی پسر خاله بابا عبداله جونش لباس خریده بود می خواست ببینه بهش میاد؟!

                                                                     

آرمانی رفته لواسان یه زمین ببینه برای خرید

با بچه ها گرم بازی شده اصلا هم راضی نیس ازش عکس بگیرم

مهسا(عمه آرمان)-آرمان-علی(پسردایی بابا)-هستی(دختر دایی بابا)

Orkut - Dividers

پسرم وقتی مهندس میشه

www.smilehaa.org                                       www.smilehaa.org

گل گلی مامان روابط عمومی عالی داره هر جا میریم سریع چند تا دوست پیدا می کنه اینم رفتن ما به پارک دوست شدن آرمان

آرمان و دوستش که اسمش و نمی دونم                          

تازه توپ بچه مردم ر میگیره و به باباییش می گه بیا با هم بازی کنیم.

                                                                                                                                

آرمانی تو ژستای من در آوردی:

اینم یکی دیگه  

 فدات بشه مامان تو چه ماهی                

آرمان توی سالن عروسی         

 

Dessert Land

 پسرم خونه مامانجون   

 

آرمانی رفته دربند  

                                                                       

 

[ 19 تير 1390 ] [ 16:03 ] [ مونا ] [ ]

آرمانی میره بولقلم

عمو حسن زنگ زد و گفت بیاید بریم بولقلم.آرمانی دو دفعه رفته بود ولی خیلی نی نی بود و چیزی یادش نمیومد اینبار رفت که خاطرات جالبی رو برای خودش تو ذهنش بسپره.

عمو یه استخر کوچیک درست کرده که برای درختاش آب نگه داره از یه جوی میاد و تو اون میریزه.آرمان هم حسابی آب بازی کرد و برای هر کدوم از اون جاها اسمی گذاشت.چون علی آقا پرید تو اون استخر اون شد مال علی و اون جوبه هم شد آب آرمان و خاطرات دیگه که هز شیطونی دلش خواست کرد.

آرمانی توی تراس

بعد یه روز هم رفتیم دریا.بچه ام از گشنگی نون می خورد.هیچ غذایی رو به این مزه داری نخورده بود.

چقد خومزه

[ 19 تير 1390 ] [ 16:02 ] [ مونا ] [ ]

آرمان جوجو

بعد از ظهر میثم و مهدی (پسر دایی ها ی من)و راحله خانم زنگ خونه رو زدن وقتی اومدن بالا دیدم چند تا جوجه خریدن یه دونه هم برای آرمانی من.نمی خواستن بمونن آرمان هم به زور مهدی رو نگه داشت.این دو تاچه بلایی سر این جوجه ها نیاوردن.البته مهدی دایی هر چی تلاش کرد آرمان ملایم تر رفتار کنه نشد.اینم چند تا عکس از این روز:

آرمانی و مهدی  

        

 

 

[ چهارشنبه 18 خرداد 1390 ] [ 16:02 ] [ مونا ] [ ]

اتفاقات بد توی زندگی

بدترین اتفاق فوت مامانجونم بود که آرمان پسر کوچولوی من هم تحت تاثیر قرار گرفته و خیلی روحیه اش تغییر کرده.مامانجون من خیلی مهربون و دوست داشتنی بود.من هر سوالی داشتم دایم زنگ میزدم و ازش سوال میکردم.وقتی خونه مامانم می رفتیم آرمان راه طبقه بالا رو نشون میداد و می گفت بریم پیش مامانجون.مامانجونم هم خیلی آرمان رو دوست داشت.هردفعه آرمان رو میدید یه چیی براش میاورد.وقتی خونه مامان میرفتیم مامانجون زنگ میزد و میگفت بیایید بالا چای بخورید و یا خودش میومد پایین.سوک سوک یا بسته های جایزه داشت تا هر بچهای میومد بهش بده.بهترین مامانجون دنیا بود.آرمان الان هم میره بالا که مامانجونو ببینه.هنوز به نبودش عادت نکرده.وقتی سراغ مامانجونو ازش میگیریم میگه رفته جیش کنه میاد.به خاطر آرمان من مجبورم گریه نکنم.

 مامانجون گل من

[ پنجشنبه 29 ارديبهشت 1390 ] [ 16:01 ] [ مونا ] [ ]

غذا خوردن پسرم

چند وقته پسر خوشگلم یه کمی بد غذا می خوره ما هم میبریمش پارک تا وقتی مشغول بازی هست غذاشو بخوره.اینم پارک نزدیک خونه مامانم.

جون مامان این یه قاشقو بخور

وقتی آرمانی خاله ها رو وادار میکنه بازی کنن.

سوده رو مجبور کرد تا سوار اسب بشه با هم مسابقه بدن.

اینم از محدثه که با آرمانی باید بالا می رفت

 

 

[ چهارشنبه 7 ارديبهشت 1390 ] [ 16:04 ] [ مونا ] [ ]

آرمان شیطون بلا

آرمان گلم به زور دایی جونش  آرایشگاه رفت.انقدر گریه کرد که رسید خونه مامانی فاطمه دیگه خوابش برد.تمتم وقت توی خواب هق هق می کرد،جیگر همه رو آتش زده بود.ولی قیافش خیلی پسرونه شد.تا حالا همش من و عبداله تو خونه با بازی هواسش رو پرت می کردیم یا تو خواب می زدیم.

پسملکم موهاشو کوتاه کرده

[ 4 ارديبهشت 1390 ] [ 16:05 ] [ مونا ] [ ]