بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
آرمان آرزوی قشنگ ما

آرمان آرزوی قشنگ ما

تولد آرمان

بابایی برای روز همسر خجالتم داد

بابای گل برای روز زن (که البته عبداله جون هیچ موقع از این لفظ استفاده نمیکنه و همیشه میگه تو زن من نیستی خانم منی)یه رادیوی قدیمی(که خودم همیشه از این جور چیزا خیلی خوشم میاد) برام خرید ولی چون گفت دوست داشتم یه چیزی که مخصوص خودت باشه برات بخرم یه گوشی  Iphone 4s هم کادو داد.که من اصلا توقعی از عبداله جون ندارم چون همین اخلاق خوشش(ماشالا)بهترین هدیه برای منه.

عبداله جونم عاشقتم 

و از اینکه خداوند لطف بزرگشو شامل حالمون کرد و من و تو رو برای هم قرار داد شکر میکنم 

چون تو بهترینی

[ شنبه 30 ارديبهشت 1391 ] [ 15:51 ] [ مونا ] [ ]

جوجه ها هنوز زنده هستند

ولی چی بگم از بلاهایی که یسرشون اومده.

سری آخر یعنی روز چهارشنبه گذشته دیگه من حتم داشتم که مردن ولی خوب بازم زنده موندن آخه آرمان قبل از ظهر از من سوسیس خواست من هم گذاشتم تو هواپز و بعد زدم به چنگال و دادم دستش و خودم مشغول کارم شدم بعد از چند دقیقه دیدم صدای جیک جیک نمیاد رفتم یه سر بزنم ببینم چه خبره وای دیدم جوجوی بیچاره مرده و بی جون افتاده روی زمین و آرمان بالا سرش وایستاده و اون سبز هم جلوی قفسش بی جون افتاده البته جوجه سبز یه ذره چشماشو باز می کرد .اول فکر کردم با چنگال که دستش بوده زده به جوجه اعصابم بهم ریخت سریع چنگال رو که هنوز نصف سوسیس بهش بود رو از آرمان گرفتم و بردم تو آشپزخونه بعد به آرمان گفتم با چی زدی می ترسیدم ازش بپرس که با چنگال زدی یا نه چون گفتم کار یاد بچه ندم.خلاصه بعد از اینکه تونستم جلوی گریه خودمو بگیرم از آرمان پرسیدم با چی زدی آرمان هم دستش رو نشون داد که یعنی با دستش زده من به آرمان گفتم کتک زدن کار بدی مامان مگه تا حالا مامان و بابا پسرشونو زدن که تو این کار رو با جوجوها می کنی(از طرفی خیالم راحت شده بود که با چنگال نزده) خیلی حالم بد شده بود از اینکه جوجه های مرده رو میدیدم برای اینکه از جلو چشمامون دور کنم به سختی جوجه ها رو گذاشتم تو قفس و گذاشتم تو راهرو تا عبداله بیاد و بندازتشون دور.نیم ساعت بعد در رو باز کردم تا یهنگاهی بهشون بندازم ببینم کامل مردن ،در کمال تعجب دیدم دوتاییشون بلندشدن و دارن دونه می خورن ولی صدام در نیومد تا از دست آرمان در امان باشند.

[ شنبه 30 ارديبهشت 1391 ] [ 15:00 ] [ مونا ] [ ]

جوجو ها با ما هم غذا شدن

توی این هفته آرمان رفتارش با جوجه ها ملایمتر شده و کلا اخلاق خودش بهتر شده نمی دونم چرا ولی چند روزی بود که حرفاشو با دا می زد یا اینکه زودی با گریه حرف میزد ولی خدا رو هزار مرتبه شکر خیلی بهتر شده.جوجه ها هم همبازی خوبی هستن براش وقتی من وقت ندارم با آرمانی بازی کنم با جوجه ها خودشو سرگرم می کنه.یه موقعه هایی برای جوجه هاش کتاب می خونه یا اینکه نقاشی جوجوهاشو می کشه.

امروز ناهار مرغ داشتیم استخوان های باقی مونده غذا رو دادیم به جوجو ها.تا دیدم دارن کثیف کاری می کنن بردیمشون توی راهرو.وقتی اونجا یه ذره شیطونی و بدو بدو کردن اوردم تو و جلوی در رو تمیز کردم.

آرمانی هم مشغول بازی با خمیر کاردستی بود که خاله مهدیه براش خریده(همه خمیر کاردستی هایی که تا حالا داشته رو خاله مهدیه ساپورت کرده)

ولی خوب نمی شد به جوجو ها کاری نداشته باشه چون دستش رو هم به خمیر زده بود به جوجو ها نمیزد بچه ام می ترسه جوجو هاش مریض بشن.

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 16:26 ] [ مونا ] [ ]

جوجوها اومدن خونمون

وقتی جوجو ها رو آوردیم خونه،آرمانی دیگه برای بازی کردن با جوجوها ابزار کار داشت.با اره نجاریش سربه سرشون میگذاشت،با توپ،شمشیر و ...

آرمانی پیشی شده

آرمانی تو فکر چی هستی؟؟!!!

من توی اتاق خودم بودم که آرمان صدام کرد رفتم دیدم جوجه سفید بدون جون افتاده کف اتاق و سبز هم کنارش مثل بیچاره ها کنارش وایستاده و جیک جیک می کنه.بعد کف دو تا دست آرمان رو دیدم ...وای پر خرابکاری این جوجه ها یهو من جیغ کشیدم و زدم زیر گریه گفتم چه کارش کردی مرد ..مرد.. آرمان هم یه نگاه به من کرد و اومد بغلمو گفت نمی خواستم بمیر اعصابم خیلی به هم ریخته بود گفتم جوجو رو کشتی آرمان هم با گریه می گفت نمی خواستم بکشمش.(بعد که یادم افتاده بود ما چه کار کردیم و چی میگفتیم خندم گرفته بود گفتم خوبه کسی نشنیده باشه وگرنه می گن این مادر و پسر کی رو کشتن)دست آرمان رو شستم و گفتم بزار بگزارمشون تو قفس تا ببینیم زنده می شن.

بازم خدا رو شکر جون سالم به در بردن و زنده موندن.

وقتی جوجو دمپایی می پوشه

جوجوی خواننده

دوباره فرداش جوجه سفید رو گذاشته بود روی میز نجاری و با چکش کوبیده بودش حالا به کجاش نمیدونم وقتی رفتم توی اتاق آرمان دیدم این بیچاره یه ور افتاده روی میز.گفتم آرمان با این بیچاره ها چه کار داری ولشون کن.گذاشتمون تو قفس و گفتم بگم مامانشون بیاد ببرتشون تو اینا رو اذیت می کنی.گفت نه دوستشون دارم می خوام باهاشون بازی کنم.منم گفتم بزار بگذارمشون تو قفس ببینم حالا زنه می شن یا نه.

بازم خدا رو شکر جون سالم به در بردن و زنده موندن.

این پسر من اصلا جوجوها رو اذیت نمی کنه چقدر آروم و با وقار نشسته

جوجوهای ناز این دفعه چه بازی کنیم؟!

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 16:15 ] [ مونا ] [ ]

تقدیم به مامان هاتی عشق مامان مونا

مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ،

به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم

مامان گلم عاشقونه دوست دارم

مادر ای معنی ایثار تو گل باغ خدایی
توی روزگار غربت با غم دل آشنایی
مینویسم ازسرخط مادر ای معنی بودن
مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن

 روز مادر مبارک(شکلکهای آروین)

 

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ مونا ] [ ]

روز مادر مبارک

ولادت حضرت زهرا مبارک      

بهشت در دست مادران بود.ما که به دنیا امدیم مادر بهشت را زمین گذاشت تا ما را در اغوش بگیرد وحالا"بهشت زیر پای مادران است."

روز همه مامان ها مبارک

 

               http://www.radsms.com/wp-content/gallery/card_postal_rooze_madar_en/12142259925x5xerq.jpg

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 17:47 ] [ مونا ] [ ]

قسمت دوم سفیدبرفی و سبزی

جوجه ها دست آرمان بودن وآرمان از پله ها بالا رفت موقع برگشتن پله آخری رو داشت می افتاد که چشمتون روز بد نبینه این جوجه ها تو مشت آرمان سپر بلای آرمان شدن.من که گفتم اون جوجه ها مردن ولی نه.دیگه به خاطر اینکه چند لحظه ای هم اونا در امان باشن گفتیم همسایه مان هاتی اومد اونا برد خونشون تا تو پسر خوبی باشی بعد بیاره برات.

بعد ا ظهر بعد از اینکه از خواب بیدار شدی دوباره جوجه ها رو آوردیم و تو یه ورزشی به اونا دادیم.برای شام مامان پیتزا و ساندویج گرفت و رفتیم پارک لاله خوردیم تا تو هم بازی کنی.چون ظهر خوابیده بودی امیدی نبود به این زودی ها بخوابی به خاطر این که شاید با بازی کردن بتونیم تا ساعت یک خوابت کنیم.دریغا که تا 30:3 نخوابید و شب خونه مامان خوابیدیم آخه من فردا می خواستم برم مدرسه.

تو روز چهارشنبه که همون بلاهای روز قبل سر جوجو ها اومد.شب مامان در حیاط رو باز کرد که هوای اتاق خنک بشه آرمانی راه جدید رو یافت و ما هم اول توپش رو دادیم اونجا بازی کنه سوده خانم جوجه ها رو آورد و بعد به عبداله گفت که ماشین آرمان رو بیاره حیاط تا اونجا بازی کنه.ماشینش هم که خیلی وقت بود استفاده نشده بود یه مقداری خاک نشسته بود .عبداه جون زحمت تمیز کردنو براش کشید.

توی حیاط که جای جوجه ها باز شده بود از دست آرمان فرار می کردن آرمان هم شاکی شده بو.

اگه هم که می گرفتشون یا میزاشت توی ماشینش یا روی موتور دایی مهدی.

یا توپش رو طرفشون پرت میکرد.

آرمان در حال شکار

اینجا آرمان گلم شده بابا(عبداله)

اینجا هم که با ماشین می خواست بره شکار جوجه

 

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 15:31 ] [ مونا ] [ ]

داستان زندگی سفید برفی و سبزی

سفید برفی و سبزی دو تا جوجه مظلومی هستند که از روز دوشنبه به خواست آرمان و توجه مان هاتی و سوده و مثه وارد زندگی آرمانی شدن.دوشنبه بعدار ظهر عبداله که اومد خونه بعد از یه استراحت با مان هاتی و سوده و مثه رفتیم بیرون مامان میخواست برای محدثه لباس بخر بعد از اینکه مامان اینا خریدشونو کردن تو راه برگشت از این جوجه ماشینی ها کنار خیابون میفروختن اول آرمان از کنارشون رد شد همون موقع دلم یکم آروم شد که آرمانی از اونا گذشت ولی ناگهان انگار تازه متوجه شده باشه که از کنار چی رد شده سریع برگشت و من رو صدا زد مامان و سوده و محدثه هم وایستادن .آرمانی میگفت من جوجو می خوام من گفتم اینا کثیفه زود هم میمیرن ولشون کن بریم یه چیز دیگه بخریم.آرمان هم که بالا سر اونا وایستاده بود و باهاشون حرف میزد.بعد سوده و محدثه گفتن نه مونا بگیر دوست داره خوشگلن بگیر باهاشون بازی کنه.بعد گفتم آقا یکی بده محدثه و سوده انتخاب کردن بعد آقا گفت یکی گفتم آره بزار این که میخواد بیچاره رو بکشه همین یکی باشه.آقا گفت اینجوری خیلی جیک جیک می کنه کلافه میشیدا بعد مامان گفت یکی دیگه هم بده من هم که چی بگم مامان یه کیسه هم غذاشونو گرفت و اومدیم.

این تازه جای خوش داستان بود.

شام اومدیم خونه مان هاتی.بابا اسگر تا جوجه ها رو دید اینا رو برا چی خریدید (آخه یه بار دیگه سوده براش دو تا جوجه خریده بود که عمرشون به یک شب هم نرسیده بود)گفتم بازم زور دخترای شما بود.از اونجا گربه شدن آرمان شروع شد.خودش که قبول نداشت که گربه شده.هر چی می گفتم آرمان این بیچاره ها رو هول نده قبول نمیکرد.حالا بازم به هوای اونا به آرمانی شام دادم و اون هم خورد.بعد ببرشو آورده بود و با اون جوجو های ناز نازی رو می ترسوند.شب هم به هوای جوجوها خونه مامان موند.من هم اینجوری برام بهتر بود چون صبح می خواستم برم بیرون چند تا کارم رو انجام بدم اگه آرمان میومد تا ظهر میخواست بخوابه.

صبح چهارشنبه که رفتم کارام رو انجام دادم و رفتم خونه مامان دیدم بله مان هاتی و آرمان جوجوها رو آوردن توی راهرو. تا اینجا خوبیش این بود که خیلی جرات نمیکرد بگیرتشون تو دستش و فقط تهدیدشون میکرد.

اینجا فقط یه ذره دنبالشون میکرد و یه کوچولو هولشون میداد

بعد با هم رفتیم تو اتاق و صبحونه خوردیم و برگشتیم سر ماموریتمون.سوده اصرار داشت که بیا جوجه ها رو بزار رو پله تا بپرن.از اونجا که می دونستم سوده میترسه اونا رو بگیره دستش گفتم تو دوست داری خودت برو بگیرشون ،سوده هم که نمیخواست آرمان بدونه که اون از جوجه ها می ترسه می گفت آرمان به مامانت بگو اینکارا رو بکنه .خلاصه ما به هر طریقی اومدیم این جوجه ها رو بدیم دست خاله نشد.سوده گفت جوجه ها رو بده دست آرمان بزار آرمان مثل من ترسو نشه،اگه الان نگیره دستش دیگه جرات نمی کنه.آخه آرمان انگشتش و میزد به جوجه ها سریع دستشو عقب می کشید(ولی ای کاش دستش نداده بودم.که هرچی سر این بیچاره ها اومد از همین لحظه بود)تونستم به آرمان یاد بدم که چه جوری بگیرتشون ،از همین جا کار پیشی خونه ما شروع شد.

اینجا دیگه پسرم می تونست جوجو هاشو تو دستش بگیره

[ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 14:11 ] [ مونا ] [ ]

نقشهای مختلف

هر چند وقت یکبار آرمانی نقشهای همه رو عوض می کنه قبلا مثلا حدود یکی دو ماه پیش فقط وقتی نقشها رو عوض می کرد می گفت من محمدرضا(پسر خاله منصوره)هستم تو هم منصوره.اون نی نی می شد و من هم باید پستونک می گذاشتم تو دهنش(البته مثلا پستونک)شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے ولی خدایی خیلی قشنگ و جالب پستونک رو می مکید انگار واقعا تو دهنش هست و تا از دهنش می افتاد اوو اوو می کرد.ولی تا من می گفتم آخ آخ بچه م جاشو خیس کرد باید پوشکش رو عوض کنم سریع می گفت نه من آرمانم.

ولی تقریبا تغییر نقشها تنوع پیدا کرده.یه وقت می گه من مامان مونام تو آرمان ولی واقعا نقشهاشو خیلی خیلی جالب و با دقت اجرا می کنه یه موقع هم که عبداله جون تو تغییر نقشها نیست و صدا می کنه مونا آرمان می گه بله عبداله بعد من میگم عبداله انگار حواست نیست که مونا کیه آرمانی شده مونا.عبداله هم مجبور که بالاخره یه حرفی بزنه به آرمانی که مونا شده.

چند روز پیش که من آرمان شده بودم به زور منو فرستاد دستشویی جالبیش این بود که گفت هر موقع کارت تموم شد منو صدا کن بعد خودش رفت پیش عبداله نشست و خیلی جدی گفت عبداله این آرمان خیلی پسر خوبی شده بعد اومد به من سربزنه تا متوجه شد من دستشویی نیستم و پشت در روشویی وایستادم بهم گفت نه برو تو بعد دوباره رفت حرفایی درباره آرمانی زد.تو این نقش عوض کردنها متوجه شدم که چقدر بچه ها با دقت به حرفها و کارهای اطرافیان دقت می کنن.الهی قربونش برم وقتی مامان مونا می شه منو  بوس میکنه و می گه خیلی دوست دارما بعد خودش لپشو میاره جلو تا من هم بوس کنم منم مثل خودش بعضی بوسها رو میگم این بوس خوب بود بعضی ها رو می گم این بوس بد بود،بعد از بوس بد لپشو میاره جلو تا بوس خوب بکنم.

بعضی وقتها هم آرمان می شه عبداله و عبداله می شه آرمان.عشق مامان اگه تو ماشین باشیم تا عبداله پیاده می شه می پره و جای بابا می شینه ودوباره میشه عبداله بعد میگه من عبداله هستم  و حرفای باباشو می زنه تا میبینه عبداله اومد هم می گه آرمانی بابا اومد.

یه وقتا هم خاله سوده یا محدثه و مهدیه می شه

ولی وقتی مامان می شه حتما یه بار به آرمان میگه برو دستشویی بعد من هم مثل خودش می گم ندارم اونم دوباره می گه نه داری باید بری میدونی چقدر وقته نرفتی بریم برات قصه مک کوئین و ماتر رو بگم.از اینجا فهمیدم که من چقدر به بچه ام زور میکنم بره دستشویی ولی چاره ندارم میترسم خدای نکرده مریض بشه آخه با فاصله های طولانی wc میره.

خدایا من عاشق پسرمم برامون صحیح و سالم حفظش کن و کمک کن تو تربیتش کم نیارم

[ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 13:37 ] [ مونا ] [ ]

تولد بابا

  شکلکهای جالب و متنوع آروین

تولد بابا رو پنج شنبه گرفتیم .مامان هاتی(فاطی) و بابا اصگر(اصغر) و خاله ها و مهدیه و علی و دایی حمید اینا دعوت بودن.تولد میثم و راحله رو هم با عبداله گرفتم .وقتی دایی حمید اینا اومدن فکر می کردن فقط تولد عبداله هست.

اون شب خیلی خوش گذشت.

عبداله جون تولدت مبارک  شکلکهای جالب آروین

 متولدین این ماه

عبداله جون - میثم جون - راحله خانم

تولدتون مبارک

(میثم کجاست ؟!(چشمکپشت فشفشه)

اینم یه گوشه شام  

وای امون از بلایی مهدی (پسر دایی خوشگل من)خیلی پسر با مزه ای هزار ماشالا.نمیدونم از کدوم کارش بگم.داداشش میثم هم که جدیدا خیل یآقا شده ،اونم که کوچولو بود خیلی شیطونبلا بود دیوار صاف رو بالا می رفت طوری که شهره فامیل بود با اون کاراش.

اینم یه عکس از زبل خان با اون کاراش که اون شب یه عکس درست نذاشت ازش بگیریم .تو این عکس بغل سوده خودشو به خواب زده          

مهدی - سوده - مهدی کوچولو

 

[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 21:31 ] [ مونا ] [ ]

هفته ای که گذشت

شنبه سالگرد فوت مامانجون عزیزم بود(بهترین جای بهشت قسمت مامانجون و آقاجون گلم باشه)از اونجا که مراسم سال رو سه روز زودتر گرفتیم خواستیم همون روز فوت هم برای مامانجون قرانی خونده بشه به همین خاطر همه مون یعنی مامان اینا و خاله ها و زن دایی ها و مهدیه (خانوادگی)جمع شدیم خونه مامانجون و انعام خوندیم این بچه ها هم که شیطونی امونشون نمی داد با وجود اینکه میثم و احمدرضا رفتن کلاس فوتبال و مهدی هم خوابید ولی این آرمانی و محمدرضا هرکدوم یه پارازیتی میدادن.از آرمان می پرسیدم مامانجون کجا رفته آرمان می گفت رفته پیش خدا به خدا بگه برای ما بارون بده یا می گفت رفته پیش خدا با خدا برج میلاد رو ببینن حالا اینا رو چرا می گفت ما مونده بودیم

١٢ اردیبهشت هم تولد عمه مهسا هست و ١٤ اردیبهشت هم تولد عبداله.من هم تصمیماتی دارم.چون تولد میثم و راحله(مامان میثم)همون زمان فوت مامانجونه و میثم داییم می گفت تولد من نحسه با تولد عبداله تولد راحله و میثم رو هم بگیرم تا میثم از این فکر دربیاد

چهارشنبه برای تولد مهسا خونه مامان نرگس رفتیم که مامان نرگس و الهام و مریم کادوی تولد عبداله رو هم اونجا دادن

مهسا جون تولدت مبارک

مهسا جون تولدت مبارک

[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 19:40 ] [ مونا ] [ ]

جمعه

امروز صبح با عبداله رفتیم بانک تا برای دستگاه ای تی ام پول بگذاره بعدش هم رفتیم پارک پردیسان اونجا آرمان اصرار داشت تا یه بادبادک animated gifs of kitesبخریم ما که میخواستیم بریم قدم بزنیم به خاطر آرمان بادبادک خریدیم مشغول هوا کردن شدیم.بادبادک به اسم آرمان بود و به کام مامان و بابا.خیلی خوش گذشت اول یه کمی آرمان مشغول بادبادک هوا کردن شد و بعدش رفت پی بازی خودش که خاک بازیه من هم یه پام پیش آرمان یه پام پیش عبداله

مامان و آرمان     animated gifs of kites               

بابا و آرمان

اینم از بادبادک ما

اینجا هم آرمان رفته دنبال بازی خودش

توی راه برگشت هم که ما میخواستیم بریم ناهار بخوریم آرمان رفته بود عقب دراز کشیده بود و مثلا گرگ شده بود،عبداله ازش پرسید آقا گرگه شما ناهار چی می خورید آرمان هم گفت ببعی.ما هم خندمون گرفته بود گفتیم حالا ببعی از کجا گیر بیاریم برای گرگمون جور کنیم.

اینم عکس از نی نی گرگیمون که به سختی گذاشت ازش عکس بگیرم

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 0:52 ] [ مونا ] [ ]

پارک رفتن

با خانواده دایی حمید و مهدیه و مان هاتی رفته بودیم پارک ،آرمان با میثم و مهدی رفت قصر بادی چند دقیقه ای اونجا بازی کردن و اومدن بیرون ما موتور آرمان رو براش بردیم ولی پسرم بخشندگی می کرد و به بچه های دیگه می داد ولی خوب اونها هم سوار نشدن خودش هم میومد راکت بدمینتونو از من میگرفت تا بازی کنه اینم از عکسش

اینم ا شیطونیش تو زمین بازی

168.gif

[ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 0:03 ] [ مونا ] [ ]

خونه مامان نرگس

شب بعد از آرایشگاه خونه مامان نرگس رفتیم البته آرمانی میگه خونه مسا و گزل اونجا مهسا که مشغول تمرین ریاضیش بود غزل هم با گوشی بازی می کرد آرمان یه دوری تو خونه زد و اومد خیلی با ادب گفت تو اینتون بازی دارید؟همه که خیلی خوششون اومده بود میگفتن چی میخوای آرمان دوباره گفت دفن تو کافیوت بازی دارید (لطفا تو کامپیوترتون بازی دارید؟)الهام غزل بلند کرد تا با آرمان برن بازی کنن

آرمان و غزل(دختر عمه آرمان)

[ جمعه 8 ارديبهشت 1391 ] [ 23:21 ] [ مونا ] [ ]

بالاخره موفق شدیم آرمانی رو ببریم آرایشگاه

بالاخره بعد از کلی این ور و اون ور زدن تونستیم آرمان رو راضی کنیم تا بره آرایشگاه.

 چون چند وقته حجم کار عبداله جونم زیاد شده و باید تا ساعت ٥ و ٦ بانک بمونن فرصت نمی شد آرمان رو ببریم موهاشو کوتاه کنه ولی حال خودم داشت از موهاش به هم می خورد یک شنبه به سوده گفتم با ما بریم تا آرمانی موهاشو پیخ پیخ کنه خلاصه با قربون صدقه سوار ماشینش کردیم رفتیم تا رسیدیم فلکه دوم تهرانپارس اونجا دیدیم آرمان عقب خوابش رفته گفتم اگه بیدارش نکنم و یه دفعه توی آرایشگاه بیدار شه بچه شوکه می شه به زحمت سوده بیدارش کرد شانس خوبمون از این ماشینای برقی جلوی مغازه ای بود که پارک کرده بودیم گفتیم آرمان می خوایم بریم ماشین بازی میای خلاصه با اصرار بیدارش کردیم و سوار شد حالا خوش اخلاق شده بود ولی جرات نمی کردم بگم آرمان می خوایم بریم آرایشگاه نگاهش افتاد به پاساژ پارسیان یه اشاره ی کوچولویی هم که سوده کرد و گفت بریم آرمان موهاشو خوشگل کنه آرمان آژیر رو روشن کرد و گفت من آرایشگاه نمیام ولی به پسرکم قول دادم براش جایزه بخرم دوباره برگشتنی سوار همین ماشین بکنمش و .... داستانی بود تا ما رسیدیم اونجا اول اونجا هم جیغ و جیغ و جیغ ولی مشغول بازی شد و یواش یواش بردمش رو صندلی مخصوص کوتاهی نشوندم اونجا هم دوباره فریاد اساسی می زد با ترفندهای مختلف و جایزه یه کمی آروم شد.بازم خدا رو شکر تموم شد وای از الان نگران نوبت بعدی آرایشگاهشم البته از سری قبل بهتر بود.

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 0:12 ] [ مونا ] [ ]