بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

آرمان آرزوی قشنگ ما

تولد آرمان

عاشق فوتبال

پنج شنبه گذشته خاله معصومه اینا اومدن خونه ما آخه برا خودش ترشی درست کرده بود یه شیشه هم به ما داد خیلی خوشمزه بود.من هم گفتم خاله اگه میتونی من همه چی رو آماده میکنم بیا برا من هم درست کن.قرار شد شام بیان خونمون و ترشی هم درست کنیم ،آرمانی هم از اینکه همه دور هم باشن خیلی لذت میبره،کلی بازی کرد.آخر شب فوتبال دستی رو آوردن تا اکبر آقا و دایی بازی کنن آرمان رفت و اول از همه نشست.اول یه کمی بازی کرد.علی ومهدی هم بازی کردن،آرمان بازی اونا رو که نگاه میکرد یک کارایی کیکرد که هر کی ندونه میگه بابای آرمانی عشق فوتبال و از این حرکتا انجام میده ولی دقیقا برعکس عبداله اصلا از فوتبال خوشش نمیاد.آرمان گل که نمی شد دستاشو میاورد بالا و میگفت اه ه ه ه ه.

بازی علی و آرمان با دایی

  

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 15:25 ] [ مونا ] [ ]

تشویقهای آرمان

آرمانی دیروز بعدازظهری چه برنامه ای اجرا میکرد دل من رو که حسابی برده بود خونه مامان فاطمه بودیم خاله ها و دایی هام اونجا بودند آرمان شاد از اینکه همه هستن مجلس رو دست گرفته بود

اول گفت : به افتیار آمان دش بزنین همه دست زدن به افتیار آمان دشت و هورای بلن بزنین دوباره همه دست و هورا گفتن

دیگه دونه به دونه همه رو گفت     به افتیار بابای می ثم دش بزنین                     

                                                 به افتیار احم ریضا بابا دش بزنین

                                                به افتیار توده دش بزنین

                                                به افتیار منشوره دش بزنین

                                                           مامانی

                                                          مامان علی

زهرای بنده خدا رو هم همش گفت به افتیار این دش بزنین

                                                              مسّه

برای اولین بار به دایی مهدی گفت         آگا متی

                                                            علی

                                                                بابا

                                                                مامان

بعد از هر دست زدن هم میگفت خوب بسه نفس میگرفت دوباره شروع میکرد.همه گفتن این بچه استعداد مجریگری داره.اون موقع دیگه حاضرش کرده بودم بریم برای پرو مانتوم گفتم آرمان خداحافظی کن بریم گفت باشه اومد بغلمو گفت همگی خدابظ ،سوده گفت بگو همه رو دوست دارم پسمل جیگر من هم بلند گفت همتون کیلی دوش دالم یه چیزایی هم دنبالش گفت که من نفهمیدم یعنی چی.

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 8:33 ] [ مونا ] [ ]

بی خوابی و بالاخره خواب رفتم آرمان

الان ساعت ٧:٣٠ که تازه آرمانی خوابش برد  شکلکهای جالب آروین.به آرمانی میگم آرمان خورشید خانم هم اومد تو آسمون ،پرده اتاق رو زدم کنار تاببینه هوا روشن شده که گیر داد خورشید خانم کو انقدر بغلش کردم و گفتم الان میاد و پرنده هارو نشونش دادم تا تو بغلم خوابش برد.

خدا کنه سالم باشه نخوابه البته آرمانی نخوابه رو جدی نگیر مامانی

 Orkut Scraps - Good Night

 

 و در آخر این هم وضع اتاق ما بعد از خوابیدن آرمانی

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 7:57 ] [ مونا ] [ ]

بی خوابی

الان ساعت ٦:٥ دقیقه صبح ولی آرمان هنوز نخوابیده هر چی هم اصرار کردم کارساز نبود.دیشب ٢ ساعت یعنی از ساعت ٩ تا ١٠ خوابید ،دیگه تا الان خوابش نبرده.خلاصه کارایی که از دیشب آرمانی و مامان و بابا انجام دادند:

وقتی آرمان بیدار شدم عبداله جوجه رو کباب کرد و خوردیم .آرمان سی دی ما با نی نی نگاه کرد .منو عبداله هم اینترنت بودیم.آرمان ببر و اسبش رو اورد با هم بازی کردیم. بعد آدمک سوار اسبش رو آورد و یه نیم ساعتی با اون بازی کرد.دوباره خودش سی دی ما با نی نی رو گذاشت و برای ١٠٠٠٠ رومین بار با اشتیاق نگاه کرد.من خیلی خوابم میومد عبداله گفت تو بخواب من بیدارم.من  هم جلوی شومینه بی هوش شدم. تا ساعت ٣ خوابیدم چشمام و باز کردم دیدم انگار خونه ما وسط روز آرمان ذره ای تو چشماش نیست. من هم که گیج خواب بودم بلند شدم برم سر جام بخوابم آرمان هم از ترفند خودش برای بیدار کردنم استفاده کرد و گفت جیش دارم.من هم مجبوری چشمامو باز کردم و بردمش دستشویی.القصه حالا من هم بیدار شدم دوباره همه بیدار و به هوش.این بار همه چراغارو خاموش کردم ولی بازم آرمان نخوابید ،عبداله خوابش برد و من وآرمان کتابخوندیم نقاشی کشیدیم نماز خوندیم از بس که خوابم میومد از روی حواس پرتی یه بار هنوز اذان نگفته نماز خوندم یه بار هم بعد از شنیدن اذان.بعدش هم دیگه دیدم هیچی فایده نداره اومدم سراغ وبلاگ آرمان .برای آرمان هم یه صفحه گوگل باز کردم و عکسای ببر و نشونش میدم.حالا هم تانکش و براش آوردم اصرار داره باتری بزارم تا اون صدای بلند و کله سحری تو خونه در بیاره.مغزم داره میترکه.ولی شیرین زبونی هاش آرومم می کنه.

بعد پازل و بعدش مکعبهای رنگی ... خلاصه یواش یواش داشت اسباب کشی میکرد از اتاق خودش به اتاق ما.آخه من هم که تخت اتاق خودمونو زده بودم بالا جا براش باز بود.

اینم 2 تا عکس از بازیهای نصفه شبش

کی میگه این بازی 6 صبحه

 

 

فدای بازی کردنت مامانی

عکسای شب چله رو هم ایشالا همین امروز میذارم.

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 8:00 ] [ مونا ] [ ]

اتاق تکونی دلبندم

امروز که خونه بودم تصمیم گرفتم اتاق آرمان رو تمیز کنم و یه اتاق تکونی براش انجام بدم و یه سری از اسباب بازی هاشو دور بریزم.با این حالی که اول پاییز با عبداله یه سری دور ریختیم ولی هنوز خیلی اتاقش پر و داره می ترکه ولی خوب اینبار می خوام دور نریزم و بذارم تو انباری بعد از جابه جا کنم آخه همشون سالمند و دلم نمیاد.

داشتم وسایلشو جابه جا می کردم که خود آقا هم اومد کمک و مجبورم کرد بشینم وسط اتاق به هم ریخته و بازی کنیم.اول پازل چوبیشو چید و بعد من ازش خواستم بازی طناب و توپ رو انجام بده اینبار آرمانی با مهارت و سرعت طناب رو از توپها و مکعبها رد می کرد،که من متوجه تفاوت با دو ماه پیشش شدم اون بار هم خوب رد میکرد ولی تمرکزش بیشتر بود ولی این دفعه سرعت بالایی داشت که خوشحالم کرد.بعد هم پازل پو و ...

در آخر هم با عکاسی آقا پسرم باید کنار میومدم چه عکسای هنری  گرفت که در پایین این اثرهای ماندگار رو گذاشتم.

قربون اون دقتت

موفق شدی جیگرم

هورا

عکاس : آرمان محمددینی

عکاس : آرمان محمددینی

قربونت برم آرمان هنرمند من  

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 8:02 ] [ مونا ] [ ]

آرمان گلم با این ژست گرفتنش منو کشته.دلم میخواد لپای نازتو بخورم

 

به دایی مهدی هم میگفت اینجا نخواب گیلی داره. 

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 15:10 ] [ مونا ] [ ]

گردش آرمانی

روز یکشنبه چون روز فرد بود و می تونستم ماشین و ببرم بیرون با مامان تصمیم گرفتیم آرمان و ببریم خانه اسباب بازی تا یکمی بازی کنه اول یه آدرسی که همکارم داده بود رفتیم ولی جاش کوچیک بود و نامرتب به خاطر این نرفتیم.رفتیم جای دیگه که تازه باز شده بود ولی هنوز خیلی کامل نبود در مقایسه با کیدز گلاپ که قبلا آرمان رو میبردم نمره اینجا منفی بود.دیگه ناچار به خواست آرمان موندیم یک ساعتی بازی کرد و روی دیوار حیاط اونجا عکس خورشید کشیده بودن آرمان اول که اومدیم تا دید گفت مامان خانم خورشید یکمی هم وایساد و نگاهش کرد دوباره برگشت هم همین طور خیلی ذوق خانم خورشید و عکسای روی دیوار و میزد.

 

آرمانی توی حیاط

 

 

[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 7:28 ] [ مونا ] [ ]